89
ديروز مادرشوهري بم زنگيد.مثه هميشه مهربون بودو کلي قربون صدقه رفتو حرف زد و بابت روسري تشکر کرد.خيلي خوشش اومده بود.ازهمه چيزوهمه کس پرسيدوحرفيد.داشت خدافظي ميکرد ک يهوگفتم خانوم ف من تو قضيه ي اون پي امو صيغه و .... بي اطلاعم.کلا ن سرپيازم ن ته پياز.عماد تازه بهم ماجرارو گفت.گف وااااي دخترم بخداقسم از اون لحظه اي ک اون پي امو ديدم من مريضم.فشارم همش ميوفته ،گفتم خانوم ف شما واقعافکرکردين ک من ازون دخترام؟گف نهههه دخترم نه ،من ازتو اطمينان دارم،ميدونم ک فرشته اي درغيراينصورت ک من اينقد دوستت نداشتم تورواز بچه هام بيشتردوست دارم بخدا.فقط از عمادو جوونيش ميترسيدم.تو دختري خانواده دارو ابرو دار،دختر درمقابل پسر ضعيفه واس خاطر همينا من ترسيدم حرص خوردم ،وکلي حرفه ديگه ک من باشنيدنشون بهش حق دادم و بخشيدم و کلاناراحتيم ازبين رفت.و ازينکه اينقد بفکره منن خوشحال شدم.بعدراجب خاستگاري گف،گف ک اگه ماراضي باشيم بيان خاستگاري و ي عقدکوچيک تا زمانيکه عماد کارش جورشه و بگيره.ک من گفتم پدرم نميذاره اينطور،رسممونه ک فاصله ي عقدوعروسي بيشتراز دوسه ماه نباشه.ک بعد گف خب پس بااين اوصاف بايدبمونيم تاعمادکارش درست شه.منم تااونموقع ازدانشگاه انصراف ميدمو ارايشگريمو تموم ميکنمو ارايشگاه ميزنم.امروزم عماد چندبارزنگيدو حرفيديمو خنديديم.اخه هروقت صب زود بيدارميشه منم بيدارميکنه مردم ازار حرصمودرمياره بعد ميگه خيلي خوشم مياد وقتي ميزنگم خوابالو ج ميدي -_-
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 20:12 توسط s
|